سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
...راه بهشت...

...راه بهشت...

   1   2      >

 


صبح کلاس داشتم  اما عصر مشهد بودم.
شب یلداست و همه بچه ها خونه ی ما جمع اند.آخر شب وقت فال گرفتن شد....
همیشه شعرای حافظ رو من می خوندم ولی حالا بدجوری صدام گرفته ...
سرما خوردگی و پایان نامه و امتحان ها و ... حال و حوصله رو ازم گرفته .
گفتم حافظ حالم گرفته ...یه چیزی بگو که دلم باز شه...
اما انگار حافظ هم می دونست این روزا چیزی نداره که انرژی رفته ی منو احیا کنه !
کتاب رو که باز کردم این شعر اومد:

کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد       یک نکته از این معنی ، گفتیم و همین باشد
از لعل تو گریابم انگشتری ، زنهار                 صد ملک سلیمان در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود، از طعن حسود ای دل         شاید که چو وابینی ، خیر تو در این باشد
هرکو نکند فهمی، زین کلک خیال انگیز         نقشش به حرام ارخود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند    در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود               کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر         کاین سابقه ی پیشین، تا روز پسین باشد

حافظ با این همه توانایی هم اظهار عجز می کنه و میگه دل غمگین تو رو حتی شعرای من نمی تونه شاد کنه... آب پاکی رو میریزه و میگه  این قسمت توست... از اون طرف هم میگه هرکس قلم خیال انگیز رو درک نمی کنه به تصویر کشیدنش حرامه ، هر چند که آدم مهمی باشه (اونا نمی فهمند،من که می فهمم چه کنم!)

گفتم تو راست می گی حافظ جون ... حالا از عشق بگو... این شعر اومد:


دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم                 لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست        دیرگاه است کزین جام هلالی مستم
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که بحور           در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین              که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم
در ره عشق از آن سوی فنا، صد خطر است        تا نگویی که چو عمرم بسر آمد رستم
بعد از نیم (مرگم) چه غم از تیر کج انداز حسود    چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم
بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا                 که به افسوس و جفا، مهر وفا نشکستم
صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت                 آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود                کرد غمخواری شمشاد بلندت، پستم
واقعا قشنگ میگه... یه بار دیگه هم که باز کردم باز همین شعر اومد...
بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا


نوشته شده در جمعه 2/10/90ساعت 10:15 صبح توسط نسیم نظرات ( ) |


لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیر جیر میکنند  ؛


محکمند ...


خوش به حالشان که لنگه همند . . .


پی نوشت: این روزها خیلی بیشتر از همیشه به این فکر می کنم که چگونه بگویم ؛
خدا (حسین پناهی) را رحمت کند ؛ قشنگ گفته . منتظر نوشته های من که هرگز نمی خوانی ،
یا می خوانی و هرگز نمی فهمی باش ... بزودی خواهم گفت .


 


نوشته شده در یکشنبه 20/9/90ساعت 8:59 عصر توسط نسیم نظرات ( ) |

سلام به همه! خوبین؟
خب باز دوباره من دارم دنیا میام...
قصد داشتم امسال بدون سروصدا دنیا بیام... اما مگه میشه!!!
هر بچه ای که دنیا میاد کلی سر و صدا راه مینداره!
مگه میشه قبل نماز صبحم نماز شکر نخونم به خاطر تک تک نفسهایی که توی این22سال زندگی کشیدم!
(هر چند که ناشکرم ،با اعمالم ...اما اون مهربونه!)
مگه میشه انار بهتون هدیه ندم؟ و انار نخورم...
تولد من همیشه اناریـــه ...چون یه دونه اش مال بهشته!
تولدم مبارکدوست داشتن


 


 


نوشته شده در سه شنبه 3/8/90ساعت 3:0 صبح توسط نسیم نظرات ( ) |

راه بهشتم راهیه که از تو شروع بشه ؛
در مدار تو جریان پیدا کنه ؛
و آخرش برسه به تو ؛
تو که تکیه گاه همه ی لحظه هامی ،
تو که با همه ی بدی هام دوستم داری ،
تو ؛ رضای مهربونی ها.
من ؛ اونی که با همه ی بدی هاش دوستت داره!
حال و هوای جشن ولادتت که میشه، تو سکوت رو هم اجابت می کنی ؛
منم ساکتم...
فقط اومدم یه چیزی بگم : آبی تر از نور دوستت دارم.
                                                         به همین سادگی!
پی نوشت: آدما ! حواستون هست؟ ولادت دریای رافتِ ،
می دونی که دل های شکسته رو...
                                                  التماس دعا


نوشته شده در سه شنبه 12/7/90ساعت 2:4 عصر توسط نسیم نظرات ( ) |

 
راه بهشت رو که باید بسازیم...
پس بدو بیا شروع کنیم... یه هفته زیر سازی شو انجام دادم (جونم در اومد) یه هفته لازم شد که استراحت کنم:)
ولی دیگه وقته استراحت نیس.... باهمتت راه بهشتتو گلبارون کن...
بدو ببینم چیکاره ای!


نوشته شده در دوشنبه 11/7/90ساعت 5:14 عصر توسط نسیم نظرات ( ) |


ساختن و پیمودنش سخته... ولی ممکنه.
پی نوشت: هستی هستم .... نباشی ...بازهم هستم...:)
حتی شده تنها...حتی اگه تنهای تنها


نوشته شده در یکشنبه 27/6/90ساعت 6:48 عصر توسط نسیم نظرات ( ) |


سه روز مهمان سفره ی رحمتت بودم و
باز هم مثل همیشه مهربونیت منو شرمنده ی خودم کرد.
شکر مهربونیت خدا جون!

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است  چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا       کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست           در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست   چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نمای ضمیر مُنیر دوست           اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملّاح بُردمی               گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست        احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار          میداندت وظیفه تقاضا چه حاجت است


جریان از این قراره که... کلیک کن تا بگم 


نوشته شده در شنبه 12/6/90ساعت 10:45 صبح توسط نسیم نظرات ( ) |



زندگی که رنگ می گیرد با بودنت ، انگار ستاره ها هم آرامش می گیرند...
آغـــــــاز که می کنیم ؛ حس دوست داشتن جریان می یابد و (من) بودن را محو می کند؛
و من (تو) می شوم؛

میدانی عزیز! قشنگی اش به این است که
همه این پیغام را بخوانند و نتوانند بفهمند که ؛

من برای تو نوشته ام یا تو برای من.
پی نوشت:
دوست داشتن همین است... (تو) شدن.
.......................

این پست رو به همه ی همسرانی که صادقانه همسرانشون رو دوست دارن و فاصله ی قلب هاشون از (ما) بودن هم کمترشده و این حس ،خدا رو واسشون نزدیک تر کرده تقدیم میکنم، تا اون ها هم تصمیم بگیرن با نوشتن همچین مطلب هایی، برای همسرانشون، شادی و تعهد رو هدیه ی لحظه هاشون کنند.به همین سادگی.

مهربونی که جریان پیدا می کنه بهشت حوا چراغونه.:)


نوشته شده در شنبه 29/5/90ساعت 3:0 صبح توسط نسیم نظرات ( ) |


میان تاریکی های بریده از همه جا و همه کس ؛
ایستاده ام رو به هبوطی که خودم ساخته ام و امتدادش داده ام تا منتهای ناخوشی ها...
آن لحظه چه امیدی به تنها نبودن بود؟!!!
اما تو آمدی...
تو آمدی و مهربانیت در دستانت بود...
به همین سادگی!
دوستت دارم خدای مهربانی...
به همین سادگی.


پی نوشت:بهشت حوا رو به راهه...چون همیشه هستی خدا...به همین سادگی


 


 


نوشته شده در سه شنبه 25/5/90ساعت 4:0 صبح توسط نسیم نظرات ( ) |


دراز کشیدم روی زمین... کف اتاقم... رو به پنجره...
آفتاب ملایم عصر تابستونی از لابه لای برگای درخت حیاط ، صورتمو نوازش میده....
شاخ و برگ درخت که تکون می خوره ؛ رقص نور خورشید ، چشامو سنگین می کنه و من...
همونجا ... به اوج آرامش میرسم .
به همین سادگی!
چه لذتی داره که ، به همین سادگی...


پی نوشت: توی این دنیا بهانه واسه لذت بردن زیاده... به همین سادگی...
این چیزایی نخوندنی پایین از اون بهانه هاست واسه من...نه صرف لذت بردن.بلکه درسه واسم،زحمت خوندنشو به گردنتون نمیندازم ...
و آرزومند آرزوهات



 یه چیزایی که خوندنش لازم نیست اما نوشتنش چرا 


نوشته شده در جمعه 21/5/90ساعت 4:2 صبح توسط نسیم نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pars Skin