آنقـــدر عمیقه که ته نداره... بزرگ شدن دردناک است و می دانی! دلم به جای طپش لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیر جیر میکنند ؛ محکمند ... خوش به حالشان که لنگه همند . . . پی نوشت: این روزها خیلی بیشتر از همیشه به این فکر می کنم که چگونه بگویم ؛
آنقــــدر وسیعه که تو قد و قامت آدمی آدما جا نمیشه...
آنقــــدر توی این بی کران قشنگی ها آرامش هست؛ که تا تهِ تهش هستم.
آنقـــدر تو این احساس رو نمی فهمی که من اینقــــــــــدر تنهای تنهام.
من تمام وجودم درد می شود...
نمی دانم چقدر از کوچکی هایم کم شده...
در این هیاهوی دلم که جای پای تردید حتی به اینجا...(راه بهشتم) نفوذ کرده
یک خواسته حتمی ست!
کم نشو !
حتی اگر درد چاره ساز خُردی ام نشد ؛
کوچک بپذیر مرا و
کم نشو از زندگی من
خدای من!
تیک تاک می کند ...
به خاطر نقطه چین هایش؛
هر ساعت که می گذرد، تردید پر کردن جاهای خالی بیشتر می شود...
![]()
خدا (حسین پناهی) را رحمت کند ؛ قشنگ گفته . منتظر نوشته های من که هرگز نمی خوانی ،
یا می خوانی و هرگز نمی فهمی باش ... بزودی خواهم گفت .
| Design By : Pars Skin |